لولی وش

 

 

 

 

بیا بگشای در بگشای دل تنگم

 

 

 

 



گاه زندگی به بازی امان می گیرد
درسته که ما انسان آفریده شدیم تا در این دنیا چند صباحی زندگی کنیم و لحظه ای بعد بمیریم
درسته که من به هیات ما زاده شدم تا جهان را به قدر و همت و فرصت خویش معنا دهم
درسته که همه ما برای برقراری روابط با آدم های اطرافمان هر روز صبح یک ماسک بزرگ می زنیم به صورتمان تا کسی از رازهای درونمان خبر دار نشود
درسته که من تا زمانی به کسی اعتماد نکنم سکوت را تنها حرفی می دانم که می شود با او در میان گذاشت
درسته که گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره می چسباند ومن دلم برای خودم می گیرد
ولی نمی دانم این چه حس غریبی ست که مرا این روزها درگیر خود کرده که مبادا اسیر بازی سرنوشت شوی
دوست دارم سر سختانه به خود امیدواری دهم که من بازیچه نمی شوم من خودم زندگی ام را رقم می زنم ولی آخرجواب این سوال راکه می داند زمانی که من نمی توانم از صمیم قلب صحبت کنم وفقط باید منتظر حادثه ها باشم پس چرا نباید بپذیرم که زندگی همیشه یک بازی ست؟؟

 

 

 

لولی وشانه
اینجا منتظرم

بامداد
دنیای گمشده
سورئالیست
دفتر خط خطی



آنانکه به من می آموزند

روز از نو
دکتر شریعتی
نیمایوشیج
احمد شاملو
مهدی اخوان ثالث
فروغ فرخزاد
سهراب سپهری
سخن
مشاهیر
خوابگرد

از مملکت چه خبر؟

روزنامه شرق
زنان ایران
خبرنامه گویا
بهنود دیگر

  Free Site Counters
Free Site Counters

 
Design by