لولی وش

 

 

 

 

بیا بگشای در بگشای دل تنگم

 

 

 

 





اینجا جایی هست که تو می توانی خودت باشی

یادم است هر وقت که رفتم سر وقتش دلم از چیزی پر بوده وقتی از پیشش بر گشتم دیگه تو دلم هیچی نمونده
و وقتی به گنبد طلایی اش خیره می شوم اصلا نیازی به یازگو کردن غصه هایم نمی بینم درست مثل آب او هم تمام از دغدغه کوچک و بزرگ من خبر دارد
وقت رفتن که می شود من کوله بار روزمرگی هایم را بیرون حرمش جا می گذارم وچادری از جنس بی تعلقی به تمام داشته ها و نداشته های زندگیم بر سر می اندازم و پاهای خستگی راه رفتنم در این دنیا را پیشکش آمدن حضورنورانی او می کنم!
تنها جایی ست که در این مدت همه غربت ها را از من گرفت ولی به غربت جاودانه آدمی آشنایم کرد.
با او می توانم حرف هایی از جنس صداقت بزنم ،می توانم از پنهانی ترین رازهای وجودم پرده بردارم،می توانم
خویشتن را آزادانه فریاد کشم هراسی هم به دل راه ندهم که مبادا کسی مرا بخاطر عقایدم سرزنش کند.
...با او معامله منطق و فلسفه و عرفان ودین و مذهب نمی کنم که آی این حس را نسبت به کسی که هزاران سال است مرده است ،چه مفهومی دارد.یا نمی دانم در فلان مکتب اعتقادی دنیا چنین اعتقادی به چنین مکانی داشتن چه خط فکری را دنبال می کند!
نه هرگزا اوربا قراردادهای این زندگی معنی نکرده ام ودر چهارچوب عقلانی هم برای او پنجره ای نگشوده ام!
تنها حس من _احساس پاک آدمی که نایاب ترین عنصر وجودی اوست _ مرا به این اعتماد و اعتقاد می رساند.
...بدون هیچ قاعده و قانونی در کنار او به آرامش می رسم...خود خود بی ریای خودم می شوم!
در پناه دوست!

 

 

 

لولی وشانه
اینجا منتظرم

بامداد
دنیای گمشده
سورئالیست
دفتر خط خطی



آنانکه به من می آموزند

روز از نو
دکتر شریعتی
نیمایوشیج
احمد شاملو
مهدی اخوان ثالث
فروغ فرخزاد
سهراب سپهری
سخن
مشاهیر
خوابگرد

از مملکت چه خبر؟

روزنامه شرق
زنان ایران
خبرنامه گویا
بهنود دیگر

  Free Site Counters
Free Site Counters

 
Design by