روزگار غریبی ست نازنین
بالاخره توانستم یک وقت خالی برای خودم پیدا کنم!این خیلی قشنگ نیست که آدم نتواند چند ساعتی باخودش خلوت کند.این مدت اینقدر گرفتار بودم که خودم را فراموش کرده بودم یا نه شاید آنقدر تو خودم غرق شده بودم که از دنیای بیرون غافل بودم.در هر حال من دوباره یک تجربه دیگه کسب کردم که گرچه خیلی قبولش سخت بود
ولی ا رزشش را داشت.یه چیزی بگم، وقتی خودت را به دست روزگار بسپاری ممکنه یه اتفاقات خوبی بیافته که تو را بزرگ کند ممکنه هم به تو و باورهایت ضربه بزرگی بزند...شانس من بود که این بار بزرگ شدم...
به یک دریای طوفانی دل ما رفته مهمانی
چه دوره ساحلش از دور پیدا نیست...
یه عمری راهه و در قدرت ما نیست...
باید پارو نزر واداد
باید دل را به دریا داد
خودش می برتت هر جا دلش خواست
به هر جا برد بدان مقصد همون جاست
راستی این آهنگ وب لاگم هم "رومنس"است.به یاد گیترم که این روزها اصلا سر وقتش نمی توانم بروم
!در پناه دوست