جنگولک بازی آقا دیگه امشب خسته شدم.پاک زد به سرم!
آخه مگه یه آدم چقدر می تواند در عوالم فرا روزمرگی سیر کند؟!!
از شب شعر که آمدم خانه ،اول نیم ساعت رفتم وب گردی ،دیدم وای شهر چه خبر است و ما چه غافلانیم!
بعد یک ساعت با هم خانه ای هایم جفنگ گفتم و خندیدم به وسعت دل!
_پسر ها نخوانند_یک ساعت هم برای خودم رقصیدم!_چه می دونم نوش آفرین و منصورو سعید و اندی و..._
(توجه داشته باشید این دفعه در شب شعراز پست مدرن صحبت شد!!!)
اینم آخر و عاقبت جنگولک بازی که آدم همچین چیزی تو وب لاگ بنویس
ولی دلم نمی آد که این را ننویسم
تنها آنکه بزرگترین جا را به خود اختصاص نمی دهد، از شادی لبخند بهره خواهد برد