لولی وش

 

 

 

 

بیا بگشای در بگشای دل تنگم

 

 

 

 



غم من به اندازه غم تو بزرگ نيست...
بالاخره نوشتم.با امشب درست 12 شب از شب يلدا مي گذرد.همان شبي که فکر مي کردم با صبح شدن آن تمام دل مشغولي هاي من و اين همه مسئوليت تمام مي شود و آزادي به نوعي دوباره از آن من مي گردد.شب يلدا خيلي خوب برگزار شد.اين را بعد از مراسم از خيلي ها شنيدم .هيچ وقت تو زندگيم آنقدر فشار رويم نبود که آن روز تو دانشگاه مجبور بودم تحمل کنم.حساس بودن زياده از حد من هم باعث شده بود تا فشارها چندين برابر شود.مني که فقط شب قبلش 3 ساعت خوابيده بودم از ساعت 9 صبح توي دانشگاه فقط با بچه ها و مسئوليت هايشان سر وکله مي زدم به اضافه سرماخوردگي شديدي که نتوانستم شعر زمستان اخوان را اينقدر دوستش داشتم را بخوانم و در آخرين لحظات به کسي ديگر سپردم که خيلي شعر را بد خواند وشايد بدترين خاطره شب يلدا هم همين بود!و اصلا قادر نبودم چيزي بخورم ولي عطش شديدي احساس مي کردم وهر 5 دقيقه آب مي خوردم!...تمام اين خستگي ها لحظه اي که قرار شد بروم به عنوان مسئول مراسم از همه تشکر کنم بر من مستولي شد.نصف حرف هايم را خوردم ولي خداحافظي خوبي شد .وقتي گفتم "ايام به کام و روزگار مستدام!"بعد از مدت ها احساس کردم اشوبي که در دلم بود آرام شد!...سر آش کشيدن بود که من خنده بر روي لبانم آمد!...همت و ياري بچه هاي روزنامه و انجمن فوق العاده بود تا ساعت 10 :30 همه چيز تميز شد.چه عکس هاي يادگاري قشنگي انداختيم!...شب که به خانه آمدم فقط دراز کشيدم ...دوست نداشتم با کسي حرف بزنم يا اصلا به چيزي فکر کنم فقط احساس مي کردم بايد بخوابم ...بخوابم تا فراموش کنم آن شب در کنار تمام اتفاقات يک حادثه هم افتاد که براي من واقعا شب يلداي يلداي زندگيم شد..سکوت .... سکوت ... سکوت!
.... بگذريم خانواده ام تماس گرفتند ...مامان بابا حامد چه شب يلداي غمگيني داشتند!...صداي من نگرانشان کردو از خستگي ام چيزي به آنها نگفتم و بعد تنها کاري که در آخرين لحظات بيدار ماندنم کردم فال حافظ بود!...
فاش مي گويم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
فقط مي تونم بگم اين فال هم مثل معدود فالهايي که در زندگيم از حافظ گرفتم ،صادقانه صادقانه بود!...
حالا من در دوازدهمين شب دي هستم.مسئوليت ها تمام شدند ولي خرده کاريهاي شب يلدا تا همين امروز هم ادامه داشت. فورجه امتحانات هم شروع شده و من امشب توانستم برنامه ريزي درسي ام را بکنم که از فردا همه چيز را دوباره شروع کنم .نوشتن اين حرف ها هم ساده نيست چه برسد به انجام دادنشان!دوران سختي بود به اضافه ترديد هايي که از مسايل مختلف وجوداشتم...اين روزها همش اين شعر سهراب در ذهنم مي پيچيد:
آدم اينجا تنها ست
و در اين تنايي سايه ناروني تا ابديت جاري ست

ولي امروز تو دانشگاه چند تا صحنه ديدم که احساس کردم همين آدم هايي که دور و اطرافم هستند در درون خودشان چنان غم هاي بزرگي دارند که ياراي بازگو کردنشان نيستند و شايد در اين شرايط خاص امتحانات با اين فشار درسها گاهي وقتها از يک شاخه گل نيز شکننده تر مي شوند!...کسي که درد نداشته باشد فکر مي کند چه آدم حساسي ...يک امتحان که اين حرف ها را برنمي دارد...ولي من و تويي که مي دانيم در دنياي صادقانه دل ها چه مي گذرد خوب مي دانيم بحث يک امتحان نيست اين حال و روز يک...

همين باعث شد تا بالاخره بر غم خود فارق بيايم.اين باور که غم تو از غم من بزرگ تر است پس من دوباره بر مي خيزم تا دستان تو را نيز بگيرم باعث شد تا بر غم خود فارق بيايم ...خيلي اين مدت سعي کردم خودم را دوباره اميد بخشم ولي هر بار دوباره شکستم تا اينکه امروز به اين حقيقت رسيدم و بالاخره تسکينم داد!...براي تو براي او و براي همه دل پاکلن دعا مي کنم که در هنگامه هاي سخت اعتقادمان را ازدست ندهيم!حافظ شب يلدا همه اين ها را برايم پيش بيني کرد ولي در آخر گفت:
پاک کن چهره حافظ به سر زلف اشک
ورنه اين سيل دمادم ببرد بنيادم
در پناه دوست!

 

 

 

لولی وشانه
اینجا منتظرم

بامداد
دنیای گمشده
سورئالیست
دفتر خط خطی



آنانکه به من می آموزند

روز از نو
دکتر شریعتی
نیمایوشیج
احمد شاملو
مهدی اخوان ثالث
فروغ فرخزاد
سهراب سپهری
سخن
مشاهیر
خوابگرد

از مملکت چه خبر؟

روزنامه شرق
زنان ایران
خبرنامه گویا
بهنود دیگر

  Free Site Counters
Free Site Counters

 
Design by